ساعت ۸ و نیمه صبحه. دخترا بیدارن و امروز چون سرما خورده بودن مدرسه نرفتن.. من هم میخواستم از ساعت ۶ درس بخونم که به جاش خوابیدم . چند روزه چشمام درد میکنه و ملتهبه...
نمیخوام زیاد به خودم سخت بگیرم ٬ میخوام با ارامش بیشتری به درس و بچه ها برسم. اخبار ایرانم دیگه نمیخوام دنبال کنم که فقط خبر بده.....
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 17:22  توسط بیگ مام
|
چقدر صدای خاله مثل صدای مادرم بود٬ بعد از مدتها (شاید ۷ سال ) صداشو شنیدم و خیلی دلم تنگ شد !انگار همین دیروز بود که دختر کوچکی بودم و ناخنهامو لاک میزد٬ خیلی دوستش داشتم و دارم!!! چقدر آدم زود بزرگ میشه و چقدر زود پیر میشه !خیلی سختته آدم فقط به چیزای بد فکر کنه!!!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:3  توسط بیگ مام
|
امروز فقط ۲ ساعت درس خوندم اما کلی به کارای جانبی رسیدم و با دخترا خرید رفتیم ! خیلی خوشم میاد که مثل خانوما توی فروشگاه راه میرن و عاشق خریدن! خوشم میاد که نظرم میدن!!! کاش همیشه اینقدر شاد و پر از اعتماد به نفس باشن :)
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 8:32  توسط بیگ مام
|
از این همه امتحان خسته شدم!!! فکر کنم کلا بی فایده است و باید یه فکر دیگه برای ادامه زندگیم کنم! به خودم قول دادم که این یکی آخرین امتحانی باشه که میدم و اگه رد شدم دیگه هیچ وقت سراغ امتحان دیگه ای نمیرم ....
ساعت ۱۱ شبه و بچه ها خوابیدن و من و آ قای همسر روی ۲ تا مبل جدا نشستیم و هر کدوم یه گوشی توی گوشمونه و یه لپ تاپ جلمون! ! امروز دوباره دعوامون شده ٬ امکان نداره یه روز تعطیل باشه و ما دعوامون نشه ! چند هفته پیش تصمیم گرفته بودم که که دیگه باهاش بحث نکنم و هر چی گفت بگم تو درست میگی اما یه هفته بیشتر دوام نیاورد.
امروزم چون دوباره به پدرم توهین کرد دعوامون شد٬ پدرم بعد از باز نشسته شدن یه مغازه خریده و چند سالیه که توش کار میکنه اون معتقده که همه مغازه دارا دزدن٬ معتقده که همه آدمایی که توی ایران و ضع مالی خوبی دارن دزدن !!!!!
من امروز گفتم که بابا میخواد کارو تعطیل کنه و دیگه استراحت کنه. اون شروع کرد به گفتن چرت و پرتای همیشگیش که بابات دزده و دیگه اونقدر پول جمع کرده که نیازی نداره !!! و من هم فوق العاده عصبانی شدم که مطمئنم حق داشتم ٬ بابام واقعا مرد محترمیه ٬ فوق لیسانس داره و سالها به مردم خدمت کرده و همه هم دوستش دارن . حتی اگه غیر از این بود باز هم اون حق نداره جلوی بچه ها به پدرم توهین کنه !!!
حتی با نوشتن اینا هم اشک توی چشمام جمع میشه ! اما هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه ....................
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 8:0  توسط بیگ مام
|
امروز سالگرد ازدواجمونه . دیروز خیلی اتفاقی یادم افتاد. حالا نمیدونم که برم کادو و کیک بخرم یا کلا بیخیال بشم! آقای همسر هم که مطمئنم یادش نیست! مثل همیشه...........
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:25  توسط بیگ مام
|
دخترا از فردا قراره ۴ ساعت و یه روز درمیون برن مدرسه!!! دلشوره دارم !! انگار خودم میخوام برم مدرسه...
کلا دلشوره دارم٬ انگار یه غمی توی دلمه که هیچ مدلی بیرون نمیره٬ غم غربت ٬چاقی٬ پیری و بیهودگییی
و غم انتظار!!!!!!!!!!!!!!
با این اوصاف چند ماه دیگه امتحانم دارم و خیلی کند پیش میرم !!!!!!!!!
خدایا خودت کمک کن!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 2:14  توسط بیگ مام
|
من دوباره برگشتم..............
خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود!!!
این مدت ۲ تا امتحان GRE بی نتیجه دادم که نمره دومی از اولی کمتر شد به خاطر بی دقتی همیشگیی که دارم !!!! الانم مشغول درس خوندن برای امتحانیم که چند ماه دیگه دارم.....
بالاخره جابجا شدیم و اومدیم اینجا که یکی از ایالتهای سرد آمریکاست . و این شهری که هستیم ایرانی یا حتی فارسی زبان دیگه ای زندگی نمیکنه اما یکی از شهرای نردیک که ۳۰ مایل تا اینجا فاصله داره از این نظر بهتره و چند خانواده ایرانی هستند .
خیلی ممنونم از همه شما دوستای خوبم که برام کامنت گذاشتین... ممنون از لطفی که به من دارین:)
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 19:44  توسط بیگ مام
|
ساعت ۵ عصره و حسابی خسته ام ودلم گرفته! پس فردا امتحان دارم و لابد اینم باید ۱۰ بار بدم تا قبول بشم!! از کارای خونه که خیلی زیادن و اصلا تموم نمیشن خسته شدم ! اصلا از درودیوار این خونه خسته ام !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 2:23  توسط بیگ مام
|
خواهر کوچیکه که تازه امتحانات تموم شده و برگشتی خونه و میدونم که اینترنت پرسرعت داری ٬خواهش میکنم زودتر بیا چت کنیم که دست و دلم به هیچ کاری نمیره تا از حال و هوای خونه خبر نگیرم!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 3:21  توسط بیگ مام
|
ساعت ۴ عصره و من هفته دیگه امتحان دارم و هنوز آماده نیستم ! دیگه از امتحان دادن و نتیجه نگرفتن خسته شدم ! ۲ هفته دیگه از این شهر میریم و من هنوز هیچ کاری نکردم ! خیلی خسته ام !! خدایا نمیدونستم که زندگی اینقدر سخته !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 1:30  توسط بیگ مام
|